چهارشنبه، 29 فروردين 1386 - شماره 1370
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: كتاب
نگاهي به کتاب «حافظ به روايت عباس کيارستمي»
حالي درون پرده بسي فتنه مي رود

امير احمدي آريان

1- داستان لباس حاکم را همه شنيده ايم؛ روزي مردم شهر را جمع مي کنند تا لباس جديد اعليحضرت را به آنها نشان دهند. حضرت شاه، لخت و عور در شهر راه مي افتد و از ميان انبوه جمعيت مشتاق ديدن لباس مي گذرد. مردم آنچه را که چشم هاشان مي بيند باور نمي کنند. همه مي بينند که شاه لباسي بر تن ندارد، اما باورشان نمي شود که اعليحضرت، برهنه ميان مردمش آمده باشد. مردم چاره يي ندارند جز آن که لب به تحسين بگشايند و به به و چه چه کنند و لباس را بستايند. در اين ميان، تنها کسي که حقيقت را مي بيند، همان کودکي است که علي الظاهر قوه تمييز و درک او از تمام آن قوم کم تر است. با فرياد اوست که حقيقت ناگهان آشکار مي شود و همه مردم به پادشاه ابلهي که لخت در خيابان هاي شهر راه افتاده مي خندند. چرا کودک فرياد مي زند و حقيقت را مي گويد، اما ديگران ساکت مي مانند و دم برنمي آورند؟ براي اين که نام آن کس که لخت در خيابان ها به راه افتاده «پادشاه» است. اين نام پادشاه است که مرد برهنه مضحک را در خيابان پيش مي برد، نيروي نام اوست که مردم را سرجايشان مي نشاند و وادارشان مي کند آنچه را که مي بينند باور نکنند. نام «پادشاه»، براي انساني که وارد عالم نام ها شده است، انساني که در زندگي او هر چيز نامي، و هر نامي نيرويي دارد، همه چيز را تعيين مي کند. کودک اما هنوز غرق در اين عالم نشده است، هنوز مي تواند نيروي نام ها را تشخيص ندهد و مي تواند که «نداند» نيروي نام پادشاه، مثلاً با نيروي نام پدر و نيروي نام دوست چقدر تفاوت دارد. به همين دليل است که او مي تواند حقيقت را با صداي بلند اعلام کند.

ماجراي حافظ عباس کيارستمي چنين چيزي است. نشر فرزان روز، ما را به تماشاي لباس حاکم برده است. حافظ به روايت عباس کيارستمي، در برابر چشم مان ايستاده و به حافظ خوانان و حافظ شناسان فخر مي فروشد، منتها فخري که اين کتاب مي تواند به اين قوم بفروشد، همه از صدقه سر نام «راوي» بر جلد آن است. واکنش هر کس که آن را باز مي کند، قاعدتاً بايد يا خنده باشد يا عصبانيت. اما ما انسان هاي بالغ که تا گلو در مرداب نام ها فرو رفته ايم، سخت بتوانيم در همان نگاه اول به اين کتاب بخنديم يا از دست راوي آن حرص بخوريم، چرا که نام اين راوي، عباس کيارستمي است.

2- آن اسرار الهي که حافظ نمي دانست و در برابرشان خموش مي ماند، نه تنها با رشد علم و اکتشافات جديد کم تر نشده، که روز به روز بر تعدادشان افزوده مي شود. يکي از آخرين اسرار، همين کتاب است. در اين مورد خاص البته، همان طور که ديديم، لااقل موضوع سًر را مي دانيم، مي توانيم بفهميم ماجرا از کجا آب مي خورد، و چه مي شود که کتابي 650 صفحه يي، که در هر صفحه اش يک مصراع از اشعار حافظ به دلخواه «راوي» آن آمده، چنين موفق از آب درمي آيد و پرفروش مي شود، و حتي بزرگان قوم نيز از آن تعريف مي کنند. گفتيم که در نام نيرويي شگفت انگيز و باورنکردني است و بايد دعا کنيم صاحبان نام هاي بزرگ به اين نيرو پي نبرند، يا اگر پي برده اند، تا حد امکان از آن در راستاي منافع شخصي شان استفاده نکنند. اما در مورد جناب کيارستمي ظاهراً اين آگاهي به طور کامل وجود دارد. از فوکو آموخته ايم که گفت وگو چيزي نيست جز بازي اعمال قدرت، و هرکه پشتش محکم تر باشد، يا دقيق تر بگوييم نيروي نامش بيشتر باشد، راحت تر حرفش را به کرسي مي نشاند. در اين مورد خاص، شواهد بيش از آن است که نياز به شمارش باشد. نقدها و يادداشت هايي که در مورد اين کتاب نوشته شده، به خوبي گوياي اين ماجراست. تندترين يادداشت ها را در اينترنت مي توان يافت، در وبلاگ ها و سايت هاي افرادي گمنام که دستشان به جايي بند نيست، و در نتيجه نيروي اين نام را کمتر روي دوش خود حس مي کنند. اما در روزنامه ها تا جايي که ديده ام، مساله يا ستايش محض بوده، يا آنان که مخالف بودند، يکي به نعل و يکي به ميخ زدند. نمونه اش يادداشت اميد روحاني در ضميمه پنجشنبه روزنامه اعتماد بود. روحاني منتقدي است که نگاه دقيق و صراحت لهجه اش را در نقد فيلم بسيار مي پسندم، اما در اين يادداشت، اثري از نقد فيلم هاي او وجود نداشت.

3 - کتاب «حافظ به روايت عباس کيارستمي»، حدود ششصد و پنجاه صفحه است، اما به نظر من پرمساله ترين بخش آن همان ششصد و چهل و چند صفحه يي است که ششصد و چهل و چند مصراع از حافظ را دربردارد. بخش حافظ کتاب اصلاً ارزش بحث ندارد. با نگاه اول نگاه تفنني کيارستمي به ديوان حافظ کاملاً مشهود است. مشخص است «راوي» در مدت زماني کوتاه، پس از تورق ديوان حافظ، مصراع هاي مورد علاقه اش را جدا کرده و به دلخواه تقطيع کرده است. حتي در تقطيع مصراع ها، که تنها «نوآوري» راوي حافظ محسوب مي شود، هيچ نظم و دقتي به چشم نمي خورد. تقطيع ها دل بخواهي و تصادفي است و هيچ منطقي بر آنها حکم نمي کند جز حس و حال کيارستمي. بيشتر مصراع ها را مي توان به شکل هاي ديگري نيز تقطيع کرد، و اگر اين شکل هاي جديد را پيش چشم آقاي کيارستمي بگذاريد، فکر نمي کنم دليلي براي ترجيح شيوه خود ارائه کند. در هر صفحه يک مصراع وجود دارد و بالا و پايين اين مصراع حدوداً ده کلمه يي، فضاي بي کران سفيدي به چشم مي خورد که احتمالاً جولانگاه خواننده است. خوانندگان عزيز مي توانند «حس» خود را بعد از خواندن هر مصراع در زير، بالا يا اطراف آن بنويسند و به عنوان يادگاري نگاه دارند. اين از کم اهميت ترين بخش ماجرا.

4- اما مهم ترين بخش هاي کتاب به نظر من دو صفحه آغازين آن است؛ نخست نقل قول مشهوري از آرتور رمبو؛ «بايد مطلقاً مدرن بود»، که بر نخستين صفحه کتاب حک شده، دوم يادداشت کوتاه بهاءالدين خرمشاهي، حافظ پژوه برجسته، که ظاهراً وظيفه ويرايش کتاب را هم بر عهده داشته است. از دومي شروع کنيم. لازم به گفتن نيست که اگر هر کس ديگري جز عباس کيارستمي چنين کتابي را براي ويرايش به آقاي خرمشاهي مي داد و نام «حافظ به روايت فلاني» را بر پيشاني کتاب مي گذاشت، خدا مي دانست بهاءالدين خرمشاهي به کدام شيوه خاص خود روزگارش را سياه مي کرد. اما عباس کيارستمي هر کسي نيست، حتي يکي از عده يي خاص هم نيست، او فقط يک نفر است، و براي همين مي تواند «روايتش» از ديوان حافظ را به کرسي بنشاند. مقدمه کوتاه آقاي خرمشاهي نيز در نوع خود چيز جالبي است.

يکي از خصايل ستايشي که محرک آن نيروي نام باشد، ورود به وادي انتزاع و کلي گويي است. واضح است که چنين مي شود، چرا که در عالم واقعي چيزي براي تعريف کردن وجود ندارد. ستايش به اين شيوه ستايش محض است، گفتن چند جمله کلي است، و اگر از ستاينده بخواهيم قدم به ساحت امر انضمامي بگذارد و در باب جزئيات چند کلمه يي بگويد، مسلماً نخواهد توانست. همان لباس حضرت حاکم نمونه خوبي است؛ اگر در آن بين، کسي پيدا مي شد و از مردم حيران شهر، که مدام در حال تعريف از لباس بودند، مي پرسيد کجاي اين لباس قشنگ است، يک نفر هم نمي توانست به اين سوال جواب دهد، چون لباسي وجود نداشت. آقاي خرمشاهي نيز گويي در چنين معذوريتي گرفتار است. لباسي وجود ندارد، اما نيروي نام آن قدر هست که خرمشاهي زبان به ستايش بگشايد، و ناگزير وارد عالم انتزاع شود. مشخص نيست آن «پر پرواز»ي که کار آقاي کيارستمي به مصراع هاي حافظ عطا کرده، چگونه آنان را به پرواز درمي آورد، مشخص نيست آن قابي که بر مصراع ها گرفته شده چگونه مي تواند تاثيري عميق تر از دويست بار حافظ خواندن بر آقاي خرمشاهي بگذارد و کلاً نگاه او را به شعر حافظ دگرگون کند. آقاي خرمشاهي توضيحي به ما نمي دهد، و طبيعي هم هست، توضيحي نمي توان داد.

5- اما نکته آخر، اولين صفحه کتاب است؛ نقل قولي از آرتور رمبو، به هر دو زبان فارسي و فرانسه؛ بايد مطلقاً مدرن بود. کتاب حافظ جناب کيارستمي، با اين جمله، که شايد مشهورترين جمله يي است که رمبو در طول زندگي بسيار کوتاهش به عنوان شاعر نوشته، آغاز مي شود. در اين مورد خاص، جمله يي که بر پيشاني کتاب ظاهر شده، ارتباط مستقيمي با محتواي کتاب ندارد، بلکه اشاره يي است به رويکرد آقاي کيارستمي به حافظ، و کلاً به امر مدرن. همين يک جمله اول کتاب بسيار بيشتر از نامه ستايش آميز خرمشاهي، «درون پرده»ي کتاب را مي نماياند، به اين دليل ساده که در آن، زور زدن براي توجيه کار کيارستمي به چشم نمي خورد، کارکردش «نشان دادن» نحوه نگاه کيارستمي به حافظ است نه «توجيه» آن. مطلقاً مدرن بودن به چه معناست؟ معناي اين عبارت را نوع نگاه ما به سنت تعيين مي کند. يک تعبير مي تواند اين باشد که هر آنچه مربوط به سنت است، هر آنچه سنتي است دور بريزيم و فراموش کنيم، و فقط به چيزهايي فکر کنيم که برچسب مدرن بر آنها ديده مي شود. اين تعبير آنقدر سطحي است که نيازي به بررسي ندارد و اولين اشکال از آنجا ناشي مي شود که مشخص نيست چه کسي مي تواند تعيين کند چه چيز مدرن و چه چيز سنتي است، و اين نگاه از درک ساده ترين شکل ديالکتيک بين امر مدرن و امر سنتي عاجز است و تفکيک ناپذيري اين دو را درک نمي کند. کيارستمي از اين گروه نيست، و نفس پرداختنش به حافظ، حساب او را با آنان جدا مي کند.

کيارستمي در اين روايت از حافظ به دنبال مدرن کردن امر سنتي است، اما اين اتفاق در مرحله نخست نياز به فهم امر سنتي دارد. براي جابه جا کردن افق تاريخي يک متن، کندن آن از زمينه اصلي و انتقال آن به عصر مدرن، نگاه انتقادي به آن متن امري ضروري است، و نگاه انتقادي در اينجا به معناي تخريب متن اصلي از طريق شناخت آن است. کيارستمي حتي به ضرورت اين تخريب نيز پي برده است، منتها مشکل اصلي او در اين است که اين تخريب هستي شناختي را با تغيير ظاهر و ارائه بزک جديد اشتباه گرفته است. کيارستمي گمان کرده است با تقطيع مصراع ها به سبک و سياق شعر نو، و گذاشتن هر مصراع در يک صفحه، رسالت مطلقاً مدرن بودن محقق مي شود، حال آن که با اين کار حتي خراشي بر سطح مدرن کردن حافظ نينداخته است.

مارشال برمن در آغاز فصل سوم کتاب درخشان «تجربه مدرنيته»، که به ديگر شاعر بزرگ فرانسوي، بودلر، اختصاص دارد، چنين مي نويسد؛ «غ“ف در سراسر جهان، مقادير عظيمي از انرژي صرف کاوش در معاني مدرنيته شده است. بخش اعظم اين انرژي به روش هاي گوناگون پراکنده و تلف شده است، روش هايي بس ناجور و في نفسه متناقض.» آنگاه برمن دو نوع تلقي غلط عمده از مدرنيته را برمي شمارد، که نخستين نوع آن درباره برخورد کيارستمي با حافظ به خوبي صدق مي کند؛ «برخي همه چيز خود را وقف مدرنيسم مي کنند، که در چشم ايشان گونه يا موجودي از جنس روح ناب است که بر طبق اصول مستقل فکري و هنري خويش تکامل مي يابد.»

6- محمد قائد در مقاله يي بسيار خواندني در يکي از شماره هاي مجله فيلم، درباره کتاب «نوشتن با دوربين»، ماجرايي را نقل مي کند که نقل مجدد آن بي مناسبت نيست. مي گويند کلود لوي استروس پير، انسان شناس بزرگ فرانسوي که سال هاست چيزي نمي نويسد، روزي با اعتراض دوستداران مواجه مي شود که چرا آنان را از سرچشمه فياض دانش خود بي بهره گذاشته است. خلاصه قرار مي شود يک منشي براي استاد استخدام شود تا ايده هاي استاد را تقرير کند. گويا زني به عنوان منشي وارد ماجرا مي شود که جمالش هوش از سر استاد مي برد، و همان مختصر تفکر و ايده هايي را هم که در سر داشت فراري مي دهد. استاد پشيمان مي شود و به اين خانم چنين مي گويد (نقل به مضمون)؛ «ما را به حضور شورافکن شما در اين مکان نيازي نيست.»

حکايت ما و حافظ کيارستمي چنين چيزي است. جمال و اعتبار و وزن بين المللي اين کارگردان سرشناس و افتخارآفرين به جاي خود، اما حضور اين زيبايي در عالم ادبيات، آن هم بخش بازخواني متون کهن، نه تنها هيچ کمکي به اين عرصه نمي کند، بلکه ممکن است اين «حضور شورافکن» هوش از سر جماعت حافظ خوان ببرد و جوانان مشتاق به شعر و شاعري را از ديگر حافظ هاي موجود، که در آنها در هر صفحه بيش از يک مصراع به چشم مي خورد، بي نياز کند. گويا کيارستمي جايي عنوان کرده که کتاب را براي کساني که وقتشان کم است و حوصله حافظ خواندن ندارند، تدارک ديده است. حداقل، آمار فروش اين کتاب نشان مي دهد که کيارستمي در تن دادن به تنبلي و راحت طلبي خواننده ايراني موفق عمل کرده است.

7- و حرف آخر، نقل قولي است از عباس کيارستمي که نه به حافظ ربط دارد و نه به شعر و شاعري، اما به هر حال در باب ادبيات است، و براي اين که عشاق سينه چاک استاد، و کساني که او را در تمام عرصه هاي فرهنگ و هنر مردي جامع الاطراف مي دانند، با نگاه او به ادبيات و درک حضرتش از اين حوزه آشنا شوند، به کار مي آيد؛ «رمان يعني اهانت. واقعاً رمان توهين به انسان است. رمان نويس هر چيز جزيي آشغال را براي آدم توضيح مي دهد، انگار ما خنگيم و خودمان آن جزئيات را نمي فهميم.»

(نقل از شماره 97 مجله آرش www.arashmag.com)

مروري بر اژدهاسوار نوشته کورنليا فونکه
در جست وجوي سرزمين موعود
نلي محجوب

اژدها سوار يکي از سه رمان مطرح کورنليا فونکه است که در کشورهاي مختلف با استقبال خوب مخاطبان مواجه شده و به زبان هاي متعدد ترجمه شده است. فونکه که نويسنده و تصويرگر است از اين هر دو در بيان منظور و مفهوم در کتاب ها بهره مي برد. اژدها سوار به تازگي براي مخاطبان ايراني، توسط مهرداد مهدويان در دو جلد ترجمه شده است.

فردريک و بن با دوستان نزديک خود به دنبال جايي هستند که اژدهايان درآن به زندگي آرامي دست پيدا کنند و بر اين اساس آنها با هم سفري را در پيش مي گيرند که پر از موجودات و ماجراهاي عجيب و غريب است، البته در اين سفر با شخصيت هاي پليد و شروري هم روبه رو مي شوند که بايد بر آنها غلبه کنند.

در حقيقت ماجرا از جايي شروع مي شود که آرامش محل زندگي اژدهاي نقره يي در روستايي در اسکاتلند -که محل زندگي اژدهايان است- توسط مهاجمان تهديد مي شود. فردريک جوان يکي از همين اژدهايان است که انتخاب مي شود تا در تمام عالم به دنبال سرزمين موعود بگردد. جايي آرام و سرسبز که بقيه بتوانند در صلح و صفا در آن زندگي کنند. همراه او در اين سفر بن است پسر يتيم و بي خانماني که بايد در عين مراقبت و کمک به هم موفق شوند و به عنوان ناجي ديگران عمل کنند. البته آنها بايد تمام هوش و ذکاوت خودشان را به کار ببرند تا گير نبلرتند نيفتند و او کسي نيست جز اژدهاي طلايي و شروري که در جست وجوي آنها است.

اژدهاي جوان داستان نقشه يي دارد که بايد بر اساس آن بتواند ماموريت خودش را به انجام برساند. او و بن بايد خيلي مراقب باشند که نقشه را از دست ندهند تا بتوانند از خطرات مختلف راه و اژدهايان خطرناک و هيولاها جان سالم به در ببرند.

در جلد اول اين رمان، در پي خبر حمله آدم ها به دره اژدها، مرغ آتش و دوست پريزادش سورل تصميم مي گيرند به دنبال لبه بهشت بگردند، سرزميني که مي دانند براي هميشه در آن صلح و آرامش برقرار است اما ساکنان دره مي کوشند آنها را از اين سفر بي بازگشت منصرف کنند. آنها بر اين عقيده هستند که چنين سرزميني تنها يک روياست اما مرغ آتش قصد دارد تا در همان شب راه بيفتد... در انتهاي کتاب نقشه دره بهشت به صورت ضميمه قرار گرفته تا مخاطب ضمن خواندن داستان بتواند موقعيت هاي مختلف را در نظر بگيرد و به دنبال شخصيت ها مسير را دنبال کند.

هر چند اژدها سوار قدرت تخيل ديگر آثار فونکه را ندارد اما از دنياي فانتزي خارق العاده يي بهره مي گيرد که به آساني مخاطب را در فضاي داستان و جست وجوي شخصيت ها براي يافتن مکان موعود قرار مي دهد و آنها را در ماجراهاي مختلف درگير مي کند.

در جلد دوم اين کتاب، بن و لاغرمردني به دنبال زوبيدا معروف ترين اژدهاشناس دنيا مي گردند. اما در کمال تعجب، در خانه زوبيدا با پروفسور و دخترش جنيفر روبه رو مي شوند. پروفسور از بن مي خواهد که هرچه زودتر مرغ آتش و سورل را نزد او بياود، اما اتفاق نگران کننده يي مي افتد چون مرغ آتشين مزاج از خيلي چيزها خبر دارد و اين اصلاً خوب نيست...

در اين اثر مخاطب با چند داستان موازي مواجه است که هوشياري و دقت او را مي طلبد تا در عين کنار هم قرار دادن اين داستان ها بتواند ماجراي اصلي را دنبال کند و از اين ماجراها به عنوان تکميل کننده اثر بهره ببرد. اگر چه اژدها سوار داستاني طولاني است اما فصل بندي هاي کوتاه آن پر از بذله گويي و شوخي هايي است که مانع از خستگي خواننده مي شود و او را به خواندن ترغيب مي کند.

در حقيقت مي توان اين رمان را جزء رمان هاي مهيج و سرگرم کننده دانست که امکان برقراري ارتباط با گروه زيادي از مخاطبان نوجوان را به واسطه محتوا و موضوع دارد.

بايد توجه داشت پيام و محتواي داستان ها سبب مي شود تا خواننده در هر سن و مليتي و در هر کجاي دنيا که باشد آن را دريافت کند، اين پيام چيزي نيست جز باور توانايي ها و امکان دستيابي به هدف، و تلاش براي دستيابي به آرامش و صلح و دوستي.

اژدها سوار اثري محسوب مي شود که بر برقراري ارتباط متقابل و شجاعت افراد تکيه دارد. اين موارد در کنار شخصيت پردازي مناسب تحسين بسياري از منتقدان را بر انگيخته و ما هم به عنوان خواننده مي توانيم از آن لذت ببريم و شخصيت ها را دوست بداريم و با آنها در اين سفر پر ماجرا هم سفر شويم.

اژدها سوار جلد 1و2 ؛نوشته کورنليا فونکه؛ ترجمه مهدي مهدويان؛ نشر افق؛ چاپ اول 1385؛قيمت؛ دوره دو جلدي 5500 تومان
نظريه هاي «بازي» در رمان «بازي آخر بانو»
فهيمه جعفري

-بخش اول



«هنر به مثابه گونه يي بازي في نفسه خودانگيخته، آزادانه و لذت بخش است...» کانت

فرآيند خواندن، مقوله يي ساده و در عين حال پيچيده است. در اين پروسه سه عنصر اصلي؛ يعني نويسنده، خواننده و متن، به ظاهر با هم وارد بازي ساده يي مي شوند. نويسنده داستاني را مي نويسد و خواننده يي آن را مي خواند. ولي گاه رابطه ميان اين سه، چنان تنگاتنگ مي شود که نمي توان به سادگي از آن خارج شد. در اين بازي، گاهي قدرت مطلقه نويسنده است، گاه متن سرير پادشاهي را بر سر مي گذارد و گاه گوي و ميدان در اختيار خواننده است. ولي به هر حال هميشه مشتاقانه به عطف کتاب ها خيره مي شويم و دست مي بريم تا همبازي مان را انتخاب کنيم. هر چند گاهي اوقات «کانت» نمي گذارد سرخوشانه دست به انتخاب بزنيم، زيرا هر چند او بازي را «في نفسه خودانگيخته، آزادانه و لذت بخش» مي داند که «ضرورتي ندارد با واقعيت ارتباط داشته باشد» اما اساساً «هنر منظم، متوازن و مبتني بر عقل را بر هنر استوار بر احساس» ترجيح مي دهد. پس دامنه انتخاب گاهي محدود است.

وقتي وارد کتابفروشي شدم، يک راست رفتم به طرف قفسه هاي داستان و رمان. همبازي ام را از قبل انتخاب کرده بودم. رمان «بازي آخر بانو». «چه کسي اين رمان را «رمان انديشه» ناميده بود؟»1

صحنه اول رمان، قبرستان است. راوي از مرگ اختر و امير مي گويد، از مادرش که کنار قبر پدر ايستاده است. راوي اشک هايش را با گوشه چادر پاک مي کند و حلوا را جلو خواهر عباسجان مي گيرد که هنوز چهلمش نشده است. آيا نويسنده يکباره بازي را از هستي انسان ها شروع کرده است؟ آيا طبق نظريه «هايدگر» همه شخصيت ها را «درگير بازي بزرگ زندگي و بازي جهان» کرده است؟ بازي که همواره براي ذهن مرگ انديش ما بازي مرگ است. در صحنه دوم راوي ما را به خانه اش مي برد. خودش را در چادرش مي پيچاند و به روايت مي نشيند. او براي نجات ما از اين بازي بزرگ هستي و مرگ، نقش شهرزاد قصه گو را ايفا مي کند. قصه عاشقانه يي را روايت مي کند که با همه خامي جذابيت دارد.

خواندن همين طور ادامه پيدا مي کند. هر چه پيش مي روم شتاب خواندنم بيشتر مي شود و هر چه جلوتر مي روم بيشتر تاسف مي خورم. از اين که چرا پروسه خواندن در زمان اتفاق مي افتد و مجبور مي شوم کلمه به کلمه جلو بروم. کاش گاهي اوقات نويسندگان مي توانستند داستان هايشان را نقاشي کنند.

ديگر اسير چنبره نويسنده شده يي، او بي هيچ نفس خوري تو را با خودش مي کشاند و مي کشاند تا به الگوي «شيلر» در مورد بازي برسي. از نظر او بازي «همواره متضمن دوگانگي بازي و جديت است...» بازي گل بانو و رهام و حاج صادق هم اينگونه بود. بازي با تعيين قواعد و توافق آغاز شده بود. اما انگار رهام برخلاف قاعده بازي، عاشق گل بانو شده بود. بازي به سوي جدي شدن پيش مي رفت. رهام براي آنکه ثابت کند علاقه يي به گل بانو ندارد، گل بانو را نزد حاج صادق (برادر زنش) لو مي دهد. گل بانو دستگير مي شود و رهام بازي را به حاج صادق مي بازد. «اما کسي که بازي را از قيد و بند خرد آزاد کرد نيچه بود» به عقيده «نيچه» «... هنر نيز مانند بازي، وقتي از شيوه هاي ممتاز خرد در فرهنگ دوري بجويد، به ترويج روح ناآرامي و هرج و مرج کمک مي کند و مخاطبان خود را به سوي برداشت هاي نويني از واقعيت رهنمون مي سازد.»

در رمان «بازي آخر بانو» از ابتداي کتاب تا صفحه 233 با واقعيت يکه يي روبه رو هستيم. هر بخشي متعلق به شخصيتي است که علاوه بر روايت خود، جاهاي خالي روايت ديگري را نيز پر مي کند و کل يکپارچه يي را به وجود مي آورد. يعني نويسنده براي روايت داستانش شيوه يي را برمي گزيند که منسجم و خردمندانه است و مورد تاييد بسياري از خوانندگان. اما در دو فصل پاياني کتاب، شخصيت ها از قيد و بند کلاسيک خود آزاد شده و سه تا سه تا بر سر خواننده هوار مي شوند و بعد عده يي دانشجو نيز همراهشان مي آيند و دامنه هرج و مرج را تا حد امکان گسترش مي دهند تا ما را به سوي برداشت هاي جديدي از واقعيت رهنمون سازند. هرچند که بعضي از خوانندگان اين واقعيت هاي چندگانه را برنمي تابند و افسوس مي خورند که چرا نويسنده از آن دنياي منسجم و بخردانه، چنين دنياي نابساماني ساخته است.بازي دانشجويان کلاس داستان نويسي نيز به بازي هاي ديگر اضافه مي شود و در اين بازي بلقيس سليماني مورد شماتت قرار مي گيرد. او قرار بود داستان زندگي سعيد نوري را بنويسد، ولي به جاي آن، داستان زندگي خانم محمدجاني را نوشته است. دانشجويان اين مساله را برنمي تابند که بازي آنها بازي واقعيت و تخيل است و اين بازي لايه به لايه است و در هر قدمي درهاي ديگري گشوده مي شود که حتي ممکن است نوع بازي را تغيير بدهد و بالاخره بازي آخر، بازي بانو بود با بلقيس سليماني يا بازي بلقيس سليماني بود با ما؟اما اين بازي ها تمام شدني نيستند. اگر به نظريه هاي ادبي معاصر نگاهي بيندازيم، برداشت سياسي باختين از بازي اهميت ويژه يي دارد. از نظر باختين «متفکران از طريق بازي با انديشه هاي ممتاز و تصور انديشه هاي متضاد آن و نيز حمايت از آنها، مي توانند بازي «چه مي شود اگر» را به ابزار مستقيمي براي تغيير اجتماعي بدل کنند.» متاسفانه ما چندان در اين وادي نتوانسته ايم قدم برداريم زيرا اين امر مستلزم آن است که نويسندگان ما به هويت فردي و جمعي خودمان در بستر اجتماعي، سياسي، تاريخي و فرهنگي، نه تنها آگاهي، بلکه تسلط داشته باشند، راهي که ما در ابتداي آن قرار داريم. وقتي هنوز به درستي نمي دانيم گل بانو، سعيد، رهام، صالح و.... چه کساني بودند؟ چه مي خواستند؟ چرا نسل سوخته شدند؟ تا وقتي که ندانيم به راستي در کجاي اين دنيا قرار گرفته اند، نمي توانيم دنياي ديگري دراندازيم و از معرفت شناسي به هستي شناسي برسيم.

پي نوشت؛

1-عباس پژمان،به نقل از سايت کانون ادبيات امروز
عناوين اين صفحه
حالي درون پرده بسي فتنه مي رود
در جست وجوي سرزمين موعود
نظريه هاي «بازي» در رمان «بازي آخر بانو»
سوءظن بزرگ
تضاد هاي دروني کلاريسا
استاد عشق هاي شکست خورده

سوءظن بزرگ

«ماري هيگينز کلارک» نويسنده هشتاد ساله امريکايي است که تا به حال نزديک به چهل کتاب نوشته و در جهان به نوشتن رمان هايي معروف است که به انگليسي به آن «suspense novel» مي گويند. نام جديدترين کتاب «کلارک» که در صدر پرفروش هاي کتاب اين هفته روزنامه پرتيراژ امريکايي «نيويورک تايمز» قرار دارد، « Heard That Song Before I» است. اغلب رمان هاي «کلارک» در امريکا با اقبال خوبي روبه رو بوده اند، به خصوص کتاب «بچه هاي کجا هستند؟» که در سال 1975 نوشته شده و تا به حال هفتاد و پنج مرتبه تجديد چاپ شده است. شخصيت رمان هاي «ماري کلارک» اغلب مونث هستند و نويسنده به کندوکاو ذهني و روحي آنان مي پردازد. داستان کتاب ماجراي دختري است به نام «کي لانسينگ» که در ابتداي کتاب ياد خاطرات شش سالگي با پدرش مي افتد. سپس داستان بيست و دو سال جلو مي آيد و «کي» بيست و هشت ساله عاشق «پيتر کارينگتن» مي شود. «ماري کلارک» در گفت وگويي با يکي از نشريات ادبي امريکا در پاسخ به سوالي که درباره مضمون اصلي کتاب جديدش مي پرسد، مي گويد؛ «شخصيت اصلي داستان دختر بيست و هشت ساله يي است که وقتي با همسرش «پيتر» ازدواج مي کند، سوءظن بزرگي به شوهرش پيدا مي کند، اين که آيا شوهرش قاتل سه نفر از جمله پدر خودش بوده يا نه؟» اين کتاب 336 صفحه يي را انتشارات «Simon & Schuster» آوريل 2007 منتشر کرده است و 57/15 دلار قيمت دارد.



تضاد هاي دروني کلاريسا
«وندلا ويدا» نويسنده سي و پنج ساله امريکايي است که تحصيلاتش را در دانشگاه «کلمبيا» گذرانده است. جديدترين کتاب «ويدا» که مورد توجه روزنامه انگليسي «گاردين» قرار گرفته است، Let» the Northern Lights « Erase Your Name نام دارد. داستان ماجراي دختري است به نام «کلاريسا ايورتن» که وقتي چهارده سالش بوده، مادرش ناپديد مي شود و پدرش او را بزرگ مي کند. «کلاريسا» وقتي بزرگ مي شود مي فهمد مردي که او را پدرش تصور مي کرده، پدر واقعي او نبوده است. «کلاريسا» حالا نزديک به سي سال سن دارد و داستان ناپديد شدن مادر و مرگ مردي که پدر تصورش مي کرده او را حسابي در انزوا و افسردگي برده است و دچار تضادهاي دروني بسياري شده. «کلاريسا» بيشتر اوقات ياد خاطراتش در گذشته مي افتد و دوران سختي را سپري مي کند. به گفته نشريات ادبي انگليس «ويدا» در اين کتاب توانسته احساس «کلاريسا» را به خوبي به خواننده منتقل کند. «گاردين» درباره کتاب جديد «ويدا» مي نويسد؛ «داستان کتاب روايتي خطي ندارد و با پيچيدگي هايي همراه است. کتاب کوتاهي است و در عين حال معلوم است که نويسنده آن را به دقت نوشته و براي تک تک کلماتي که انتخاب کرده، کلي دقت و ظرافت به خرج داده. «ويدا» از عناصر خوبي در داستانش استفاده کرده و با وارد کردن توصيف هاي مکاني و شخصيتي موفق شده «کلاريسا» و موقعيت اش را به خوبي تشريح کند.» «ويدا» هم اکنون به همراه همسر نويسنده و خاطره نويس اش «ديو اگرز» در سانفرانسيسکو زندگي مي کند. اين کتاب 240 صفحه يي را انتشارات «Ecco» ژانويه 2007 منتشر کرده است و 09/15 دلار قيمت دارد.


استاد عشق هاي شکست خورده

«Dan Rhodes» نويسنده انگليسي متولد سال 1972 است که بيشتر شهرت اش را مديون نگارش کتاب Timoleon Vieta»« Home Come است. او تا به حال چندين رمان نوشته است که جديدترين آنها «Gold» نام دارد. «دن رودس» پس از نوشتن دومين رمانش اعلام کرد؛ «نه تنها از ناشر که از اطرافيانم هر سرخورده شده ام و ديگر نمي خواهم بنويسم.» اما انگار وسوسه نوشتن او را ول نکرده و هنوز که هنوز است در اسکاتلند زندگي مي کند و نتوانسته خود را از نويسندگي بازنشسته کند. داستان کتاب ماجراي «ميوکي» است، دختري که در عشق شکست خورده و حالا چند وقتي است که رفته به مکان دورافتاده يي کنار دريا تا بلکه حال و اوضاعش بهبود يابد. «ميوکي» صبح ها و عصر ها کنار ساحل دريا قدم مي زند و با اين همه نمي تواند ماجراي غم انگيزش را به فراموشي بسپارد. «گاردين» درباره کتاب جديد «دن رودس» مي نويسد؛ «دن رودس استاد داستان عشق هاي شکست خورده است. همانطور که در مجموعه داستان و رمان هاي پيشين اش شاهد هستيد، اين بار هم با شخصيتي روبه رو هستيم که در عشق شکست خورده و در رنج و غم آن فرو رفته است.» اين کتاب 208 صفحه يي را انتشارات

«Canongate.U.S» آوريل 2007 منتشر کرده است و 20/11 دلار قيمت دارد.



روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام