چهارشنبه، 18 بهمن 1385 - شماره 1326
   
 
صفحه نخست :: مقالات :: ويژه‌فيلم‌فجر(تيتراژ)
تازه ترين ساخته داريوش مهرجويي امروز در سينماي رسانه ها
«سنتوري» به جشنواره بازگشت

با رفع مشکل از فيلم «سنتوري» اين فيلم به برنامه هاي نمايش جشنواره فجر اضافه شد. فرامرز فرازمند تهيه کننده فيلم با تاييد اين خبر به «اعتماد» گفت؛ با مذاکرات و تصميمات صورت گرفته، مشکلات فيلم سنتوري رفع شده و اين فيلم از امروز (18 بهمن) به برنامه هاي جشنواره اضافه مي شود.» شنيده ها از اعمال چند مورد اصلاحيه جديد به فيلم حکايت مي کنند که البته به اندازه موارد خواسته شده قبلي نيست. به گفته فرازمند، موسيقي و صداي محسن چاووشي در فيلم حفظ شده است. روابط عمومي جشنواره درباره نوبت هاي نمايش اين فيلم در سينماهاي جشنواره تا به حال توضيحي نداده است اما به گفته فرازمند نمايش فيلم «سنتوري» براي اهالي رسانه در روز چهارشنبه (امروز) برنامه ريزي شده است.

نشست هاي نقد و بررسي
يک روز معمولي
نشست هاي مطبوعاتي جشنواره فجر در چهارمين روز با نرسيدن فيلم «مخمصه» با تغييراتي همراه بود، به طوري که به جاي جلسه مطبوعاتي اين فيلم، نشست فيلم «پايان راه» برگزار شد. نخستين نشست به فيلم «سينه سرخ» تعلق داشت که در غياب کارگردانش پرويز شيخ طادي که در جلسه حاضر نشده بود، تهيه کننده و ساير عوامل به صحبت پرداختند. در اين نشست اسماعيلي تهيه کننده فيلم گفت؛ نمايش فيلم سينه سرخ در خارج از کشور و بين دوستان مسيحي، بازخورد خوبي داشته است.سيروس عبدلي فيلمبردار اين فيلم نيز گفت؛ سينه سرخ اولين تجربه سينمايي HD است که در ايران انجام شده و به فيلم برگردانده شده است. در نشست بعدي که به فيلم «آخرين ملکه زمين» اختصاص داشت عليرضا سجادپور تهيه کننده آن از عدم حضور فيلمش در بخش مسابقه انتقاد کرد و گفت؛ فيلم «آخرين ملکه زمين» يک سال و نيم قبل و در بدترين شرايط امنيتي در دور افتاده ترين نقاط افغانستان شکل گرفت و 40 درصد آن در آنجا فيلمبرداري شد.

محمدرضا عرب کارگردان اين فيلم هم با بيان اينکه هر کس برداشت خود را از فيلم دارد اظهار داشت؛ اين اولين فيلمي است که در مزارشريف فيلمبرداري مي شود و تاکنون فيلمي اجازه کار در اين مکان را پيدا نکرده است.

وي افزود؛ خوب است بدانيم کشوري که 900 کيلومتر با ما نوار مرزي دارد، داراي چه مشکلاتي است و من سعي کردم تمام المان هاي اين کشور را در اين فيلم به نمايش بگذارم. قربان نجفي، اصغر همت، گلي اکبري، وحيد نگاه (بازيگران) و ساعد نيک زاد (مدير فيلمبرداري)، مصطفي آل احمد (طراح صحنه و لباس) و رضا نريمي زاده (صدابردار) از ديگر عوامل حاضر در اين جلسه بودند. جلسه بعدي درباره فيلم «پايان راه» بود که در آن افسانه منادي کارگردان فيلم گفت؛ خوشحالم که پايان راه آغازگر کار حرفه يي من در سينما است.

وي با اشاره به نام اين فيلم گفت؛ فيلم قصه يي جاده يي دارد و راه را به منظور زندگي هم استفاده مي کنيم در يک نظر پدر هم به پايان راه زندگي اش مي رسد و نام «پايان راه» را برگزيدم.

فاطمه گودرزي هم حضور در اين فيلم را ملموس بودن با زندگي درونش عنوان کرد و گفت؛ وقتي فيلمنامه را خواندم حس کردم اين داستان براي هر کدام از ما اتفاق افتاده است، بنابر زندگي جاري در اين فيلم دوست داشتم و علاقه مند بودم عضوي از اعضاي اين خانواده باشم. در اين جلسه که اجرايش برعهده غلامرضا موسوي بود، ياور تورنگ تدوينگر و عليرضا کمالي نژاد بازيگر هم حضور داشتند. در نشست بعدي که مربوط به فيلم «مصائب دوشيزه» بود مسعود اطيابي کارگردان فيلم گفت؛ «مصائب دوشيزه» در رابطه با اديان نيست، بلکه يک فيلم اجتماعي است که در حاشيه اش به اين موضوعات مي پردازد. اين کارگردان در نشست نقد و بررسي «مصائب دوشيزه» تمام لحظات اين فيلم را سخت دانست و اظهار داشت؛ حس مي کردم در لبه تيغي کار مي کردم و نبايد شعار مي دادم. غلامرضا موسوي تهيه کننده اين فيلم هم درباره علت سرمايه گذاري در اين فيلم گفت؛ در ابتدا محتواي فيلمنامه را پسنديدم و در مرحله بعد شناختي بود که از مسعود اطيابي داشتم و در نهايت نتيجه کار هم خوب شد و معتقدم ايشان از تهيه کنندگي به کارگرداني برود بهتر است. بهنوش طباطبايي (بازيگر)، حسن کريمي (مدير فيلمبرداري)، حسن ايوبي (تدوينگر)، احمد رفيع زاده (فيلمنامه نويس)، محسن ملکي (طراح گريم) و مهدي پاکدل (بازيگر) از ديگر عواملي بودند که در جلسه حضور داشتند. در آخرين جلسه نقد و بررسي فيلم ها در روز چهارم جشنواره که به فيلم «آرامش در ميان مردگان» اختصاص داشت، مهرداد فريد ايده شکل گيري فيلم را براساس مطالعه گزارش اجتماعي در يکي از روزنامه ها در سال 83 عنوان کرد و اظهار داشت؛ اين گزارش درباره کارگرهايي شاغل در بهشت زهرا بود و فکر کردم اين کاراکتر مي تواند بستر مناسبي را براي خلق يک قصه فراهم کند. آدينه ضمن اشاره به آدم هاي اين فيلم گفت؛ جامعه ما پر از اين گونه آدم ها است و خوب است فيلمسازان اين گونه افراد را در فيلم هايشان نشان بدهند. اين کارگردان درباره بعضي تناقض ها در فيلم و اشتباهات راکوردي معتقد است؛ بهترين جا براي دروغ گفتن سينما است و قرار نيست در آن راست بگوييم. اما بايد دروغ خوب گفت تا تماشاگر تاثير بگيرد. راکورد هم چيز مهمي نيست و اين چيزها در سينماي امروز دنيا در حال کنار گذاشتن است، اما در فيلم هاي بعدي سعي مي کنيم کلاسيک تر باشيم. گلاب آدينه نيز در اين نشست گفت؛ ايفاي نقش زنان محروم جامعه را دوست دارم و باز هم اگر فيلمنامه خوبي به دستم برسد در اين نقش هاي بازي خواهم کرد.

وي درباره کليشه شدن در اين گونه نقش ها گفت؛ ما صدها پيرزن در گروه هاي مختلف اجتماعي در جامعه داريم، که هر کدام از آنها را مي توان بازي کرد و حتي اگر تکرار هم کنم ناراحت نمي شوم. نورا هاشمي بازيگر، نيما ايوبي آهنگساز، بابک اخوان صدابردار و سحر شهامت طراح صحنه و لباس ديگر عوامل اين فيلم بودند که به سوالات حسين سلطاني محمدي مجري جلسه پاسخ دادند.
چهره روز
مسعود ده نمکي

صدرنشيني «اخراجي ها» در جدول بهترين فيلم از نگاه تماشاگران پس از اولين نوبت نمايشش در جشنواره باعث شد تا نام سازنده اش همان طور که پيش از جشنواره به شدت شنيده مي شد، به عنوان يکي از کارگردانان مهم جشنواره امسال مطرح شود. مسعود ده نمکي که همزيستي عجيبي با جنجال و حاشيه دارد از همان زماني که اعلام کرد براي ساخت اولين فيلمش مضموني طنزآميز مرتبط با دفاع مقدس را انتخاب کرده است، کنجکاوي هاي بسياري را برانگيخت. اين کنجکاوي ها در آستانه جشنواره با به گوش رسيدن شنيده ها از به دست آمدن يک فيلم متفاوت تقويت شد و حالا با قرار گرفتن در صدر جدول آراي مردمي و بالاتر قرار گرفتن از فيلم هايي چون «خون بازي» و «پاداش سکوت» به اوج خود رسيده است. کساني که «اخراجي ها» را ديده اند از آن به عنوان يکي از پرفروش ترين فيلم هاي سال آينده صحبت مي کنند. همه اين شنيده ها و گفته ها باعث مي شود تا مسعود ده نمکي را چهره روز ششم جشنواره بدانيم.

خبر هاي آخر
«اخراجي ها» بهترين فيلم روز چهارم از نگاه تماشاگران

در چهارمين روز شمارش آراي مردمي فيلم اخراجي ها ساخته مسعود ده نمکي با 08/88 درصد آرا، خون بازي ساخته رخشان بني اعتماد با 73/67 درصد آرا، اتوبوس شب ساخته کيومرث پوراحمد با 02/65 درصد آرا، پاداش سکوت ساخته مازيار ميري با 01/ 63 درصد از آرا و بچه هاي ابدي ساخته پوران درخشنده با 48/50 درصد آرا فيلم هاي برگزيده مردمي روز چهارم جشنواره هستند.

در بخش فيلم هاي غيرايراني فيلم مرد حصيري با 20/25 درصد آرا، زندگي ديگران با 28/21 درصد آرا، جنگجوي خداوند با 20/16درصد آرا، به پدر سلام کن با 45/14درصد آرا و زورگير با 56/11درصد آرا در رده هاي اول تا پنجم قرار دارند.



حذف «خون بازي» از بخش رقابتي بهترين فيلم و کارگرداني

رخشان بني اعتماد کارگردان فيلم «خون بازي» در نامه يي به دبير جشنواره تقاضا کرد فيلمش در بخش هاي بهترين فيلم و کارگردان داوري نشود. متن نامه بني اعتماد به شرح زير است؛ «با پذيرش فيلم خون بازي در بخش رقابتي سينماي ايران که با پيگيري و دفاع خانه سينما از حقوق حرفه يي عوامل سازنده آن عملي شده به منظور رعايت حقوق ديگر فيلم هاي بخش مسابقه سينماي ايران از هيات محترم داوري درخواست مي شود فيلم خون بازي را از قضاوت در دو بخش بهترين فيلم و بهترين کارگردان حذف کنند.»
من و قلندران و جشنواره
دوره زشت ها
سيدعلي ميرفتاح

Mirfattah@yahoo.com

«شهرام شکيبا» که احتمالاً معروف حضورتان هست، مثل شصت تير، خود را به حلقه مويديه رساند و متواضعانه اعلام کرد که در فيلم آقاي «ده نمکي» بازي زيرپوستي فوق العاده يي از خود صادر کرده و اïپنينگ فيلم با صدا غثداف و تصوير غتثويرف شهرام شکيبا خواهد بود. همين خبر کافي بود تا انگيزه من و قلندران باشد براي تماشاي «اخراجي ها». شهرام داشت خاطرات بازيگري اش را در همان يک پلان، با آب و تاب تعريف مي کرد و از بازي متقابلش با ليلا بلوکات و مريلا زارعي و نيوشا ضيغمي و از اين قبيل مي گفت که خبر موثقي از دفتر جشنواره رسيد که پلان مربوط به شکيبا را از فيلم حذف کرده اند و ردي و اثري از اين پير و مکتب آکتورز استوديو در فيلم نگذاشته اند... قبل از اينکه پيرمردان اظهارنظري کنند، شکيبا دمق شد و تو هم رفت و همچنان متواضعانه گفت؛ اينها مي ترثند چهره جديدي وارد ثينما شود. باظي مرا که ديده اند ترثيده اند که ثتاره جديدي متولد شود... بعد هم اينها نمي خواهند انحثار ثيمرغ شکثته شود و...»

آقاي کپورچالي؛ يعني چه بسا تو مي توانستي محمدرضا گلزار شوي.

شهرام شکيبا؛ نه، من شهرام شکيبا مي شدم. شيوه من با شيوه گلظار متفاوت است.

آقاي مويدي؛ يعني امکان داشت ما عکس شما را هم روي بيلبوردها، در ابعاد غول آسا ببينيم؟

آقاي اميرشاهي؛ در اين صورت فکر نمي کنيد زيباسازي شهر دچار مشکل مي شد.

آقاي کپورچالي؛ شرمنده ام، اما نه تنها ايکات و شرکت هاي بزرگ بدبخت مي شدند، بلکه شرکت هاي تبليغاتي هم ورشکسته مي شدند. در نظر بگير عکس آقاي شکيبا را مي زدند وسط اتوبان همت، در حالي که ايشان کت و شلوار ايکات را پوشيده و نشيمن خود را در آب گذاشته اند. زيرش هم مي نوشتند «ما استاندارد بدن را مي شناسيم».

آقاي روشن ضمير؛ حتي آنها که قبلاً ايکات خريده بودند، مي رفتند لباسشان را پس مي دادند.

شهرام شکيبا؛ من اين حرف ها را به حثاب شوخي مي گذارم. ولي ثوپراثتار شدن به قيافه نيثت به ميزان انرژي يي اثت که به تماشاچي منتقل مي کنيد.

آقاي کپورچالي؛ بله، به انرژي منفي است. هرچقدر دکتر علي اکبري انرژي مثبت فرستاد براي مردم، شما با يک عکستان همه غده هاي بدخيم را که برمي گردانيد هيچ افراد سالم را هم سرطاني مي کنيد.

ميرفتاح؛ آقاي شکيبا دوست بنده هستند. خواهش مي کنم رعايت کنيد.

شهرام شکيبا؛ بگذار بگويند علي آقا. مگر به «ارثن ولذ» نگفتند. مگر داثتين هافمن را مثخره نمي کردند. ثتاره واقعي به اين چيظها فکر نمي کند.

آقاي کپورچالي؛ پس لااقل بيا چند تا امضا به ما بده که بعداً اگر دستمان به شما نرسيد خيلي دلمان نسوزد.

شهرام شکيبا؛ بدهيد امظا کنم. کاغذ بدهيد.

آقاي اميرشاهي؛ نمي شود کاغذ بنده را بدهيد خانم ليلا بلوکات امضا کنند؟

آقاي کپورچالي؛ بابا تو ديگه کي هستي؟ ولي در نظر بگير چهارپنج سال ديگر آقاي شکيبا، در مراسم گلدن گلاب، جايزه اش را از دست نيکول کيدمن مي گيرد... به خدا بعيد نيست. مرگ اين بنده خدا چه چيزي از «فارست ويتاکر» کم دارد. دنياي هنر شيرتوشيرتر از اينهاست. مخصوصاً که الان دور دور زشت هاست. سوءتفاهم نشود آقاي شکيبا، منظورم شماي نوعي نيستيد. منظورم شخص شماست.
زندگي ديگران
کاش استالين جلوي خودش را نمي گرفت

حامد صرافي زاده

در «زندگي ديگران» ديگر خبري از نوستالژي شوخ طبعانه و طعنه آميز «خداحافظ لنين» (ولفگانگ بکر- 2003) نيست. ديگر قرار نيست به کمونيسم/ سوسياليسم پوزخند بزنيم. اگر آنجا با پسري طرف بوديم که براي به تاخير انداختن مرگ مادرش مي خواست با تمام وجود دوران پوسيده قبل از فرو ريختن ديوار برلين را جلوي چشم مادرش بازسازي کند، اينجا ديگر با خود واقعيت دردناک و سياه روبه روييم؛ مجموعه يي زهوار دررفته و از درون متلاشي که بوي پوسيدگي و ترس همه جايش را پر کرده، چيزي شبيه همان خانه درون فيلم که ماموران اشاتزي (پليس مخفي دولت سابق آلمان شرقي که وظيفه زير نظر گرفتن اشخاص معمولي و تهيه و جمع آوري اطلاعات شخصي زندگي آنها را به عهده داشت) درش ميکروفن هاي شنود را کار مي گذارند يا سيم ها را از ديوارها بيرون مي کشند. اگر آنجا خواهر پسر به لباس هاي مندرس اش نگاه مي کرد و به خودش مي گفت؛ «واقعاً عجب آشغال هايي را مي پوشيديم»، اينجا لحظه لحظه اين بي خاصيتي» را تجربه مي کنيم و دنيايي را مي بينيم سرد و زنگ زده، تهي از شور و رنگ. خب شوخي نيست، در کشوري هستيم که در کنار 100 هزار مامور پليس مخفي اش 200 هزار نفر به خبرچيني مشغولند، آدم ها تا سرحدٌ جنون درباره امور روزمره شان بازجويي شده و مثل يک واحد درسي - با آرامش و خونسردي- به دانشجويان آموزش داده مي شوند. ناتواني، سکوت، خودسانسوري و - يا به مانند مادر «خداحافظ لنين» - کنارآمدن ناخواسته و گريزناپذير هنرمندان و روشنفکران با اين سيستم نتيجه يي جز عقيمي، بي باري و بي لذتي هنرمند و ماموران تحت امر اين مجموعه را ندارد. در اين نظام خفقان، حتي تحول تدريجي، منطقي و قابل باور مامور اطلاعات (با آن حضور «خدا گونه» که همچون يک کارگردان سينما که در انتخاب سوژه و بازيگر، طراحي صحنه و صدا؛ نوشتن فيلمنامه و مهمتر از همه دست بردن در سرنوشت شخصيت ها و در حقيقت کارگرداني تقديرشان نقش اصلي را پيدا مي کند) که به واسطه دقيق شدن در اجزاي زندگي ، رفتار و کلام روشنفکران و محصولات هنري (خواندن برشت و شنيدن موسيقي) صورت مي گيرد و - همزمان با او- هوشياري و فعال شدن نمايشنامه نويس (که عملاً محصول مرگ روشنفکر ديگري است)، نمي تواند از مرگ هنر و زيبايي (بازيگر تئاتر و محبوب نويسنده) جلوگيري کند. در صحنه يي از فيلم از زبان نويسنده که مشغول نوازندگي پيانو است، مي شنويم؛ «استالين درباره يکي از ساخته هاي بتهوون گفته بود اگر نمي توانستم جلوي خودم را در گوش دادن به اين قطعه بگيرم، قطعاً مسير انقلاب تغيير کرده بود.» احتمالاً در انتهاي فيلم مامور برکنار شده اطلاعات با ديدن کتاب نويسنده (که به اسم مجازي او تقديم شده نه خود او، که انگار هويت او بدون سيستم هيچ معني ندارد) با خود حسرت مي خورد کاش هميشه آنها درباره ما مي نوشتند و نه ما درباره شان. کاش استالين جلوي خودش را نمي گرفت.

نق نق نامه
اصلاً کي گفته من قاتل پسرتان هستم؟
امير پوريا

از همان اولين لحظه يي که شنيدم اسم جذاب و کنجکاوي برانگيز قصه احمد دهقان در مرحله تبديل به فيلم مازيار ميري از «من قاتل پسرتان هستم» به نام تقديس گرانه «پاداش سکوت» بدل شده، اين نگراني ذهنم را فرا گرفت که نکند همه اشاره ها و ادعاهاي مربوط به «جسورانه بودن» و «نزديک شدن به دواير ملتهب» و غيره، عملاً و به شکل مخفيانه و موذيانه يي، جايش را به تطهير و بي گناه جلوه دادن شخصيت اصلي بدهد. نکند مسير فيلمنامه را طوري تنظيم کنند که به جاي داستان درگيرکننده احساس گناه يک آدم و تعميم تدريجي آن به احساس گناهي که همه جنگ و مجاورانش بايد نسبت به کشتن ها و کشته ها داشته باشند، در فيلم داستان ترحم انگيز آدمي را ببينيم که مي خواهد براي چند صدمين بار به يادمان بياورد که خيلي چيز ها يادمان رفته. نکند فيلم بي آنکه به نقطه گذاري هاي مهم و عطف و فرازهايي که اين داستان کوتاه را همراهي و تکميل کند، بي توجه بوده و مدام به اين سمت رفته که نه رنج هاي ذهن و قلب و وجدان يک گناهکار جنگي، بلکه يک مجموعه سوز و گداز و آه و ناله را به نمايش بگذارد و آخرش هم به اين برسد که رشادت و مرگ شاعرانه قرباني، باعث شکل گيري «توهم گناه» در هم رزمش اکبر منافي (پرويز پرستويي) شده و اساساً گناهي در کار نبوده،

چه سق سياهي داشتم که اينها را به خودم گفتم و از آن جا که به دغدغه مند بودن خود ميري و هر پنج شش همراه اصلي اش در فيلم، ايمان داشتم، روانم مدام اين نگراني ها را پس مي زد و انکار مي کرد؛ تا فيلم روي پرده افتاد و کم کم و ريزريز و يک به يک، تمام نگراني هاي نهان شده ام دوباره آشکار شد و در نهايت تاسف، تحقق يافت. فيلم پاداش سکوت براي انتقال رنج ها و مظلوميت ها، حدود ده صحنه گريستن دارد که برخلاف فيلم هاي قبلي ميري، همه را با بيشترين تاکيد ممکن، با سوزناک ترين پرداخت ممکن و با نمايش کامل اشک هاي بازيگر، از لحظه شروع نمناک شدن چشم تا به زار زدن و هق هق افتادن، را نشان مي دهد و بدتر اين که تقريباً همه جا موسيقي اشک انگيزي هم اين گريه ها را همراهي مي کند. اين که فيلمساز مي گويد تلاش کرده و آگاه بوده که با پرهيز از ترکيب سازهاي پرشمار و موسيقي حجيم، صحنه ها را از سقوط در ورطه سوزناکي برهاند، در فيلم محسوس است. اما مشکل اينجاست که حتي يک ساز زهي و يک ساز بادي هم وقتي ملودي سوزناکي را روي چنين صحنه هاي صريح و «رو»يي بگذارند، همه چيز مثل يک فيلم متوسط جريان اصلي (به قول دوستان خوش سليقه ما در انتخاب واژه ها، «سينماي بدنه»،) مي شود. فقط اين نکته را در نظر بگيريد که سکانس زيرآب فيلم به غير از دو سه جا که موسيقي براي شنيده شدن ديالوگ ها ساکت مي شود، يکسره و پيوسته مي نالد و وقتي اکبر بيش از ده بار زيرآب فرياد بي صدا مي زند که «يحيي» و مدام اشک مي ريزد، ديگر نازک دل ترين تماشاگر هم واکسينه مي شود و تاثير اندوه باري در دل و ذهنش به جا نمي ماند.

اما منهاي اين وجوه، فيلم سه نکته يا در واقع گير و گرفت اساسي دارد که حتي اگر آن عناصر مربوط به پرداخت تکنيکي هم ترميم شود، اين سه نخواهند گذاشت جان و رمق تازه يي به فيلم دميده شود. اول اين که شيوه روايت فيلم براي رسيدن به گره گشايي نهايي، به طرز حيرت انگيزي سهل انگارانه و از فرهاد توحيدي، بعيدتر از بعيد است. دوم اين که در تمام طول فيلم، اکبر مطمئن باشد که يحيي را کشته، اما از طرفي يادش نيايد که چگونه و از طرف ديگر، دائم کابوس بالا آمدن آب ببيند (بالاخره يادش هست يا نيست؟،) و دست آخر با چشم در چشم شدن با فرمانده احمد ايرواني (رضا کيانيان)، يکهو همه چيز با يک فلاش بک مشترک ناگهاني و بي منطق و بي زمينه يادش بيايد، واقعاً و دقيقاً همان چيزي است که بهش مي گوييم «فيلمنامه نويسي آسان»، دوم اين که تبديل يک دستمايه اخلاقي و مبتني بر مضمون احساس گناه به بهانه يي براي ذکر مصايب مکرر و رسمي پسند معمول، از آن چرخش هايي است که نه تنها تمام طراوت و جسارت خط داستاني اوليه فيلم را بي رنگ مي کند، بلکه بار سفارشي کار را تا حد غيرقابل تصوري بر قابليت هاي ضدجنگ آن مسلط مي سازد و سوم اين که تمام - واقعاً تمام- لحظه ها و احساس هاي تکان دهنده يي که در فيلمنامه فکر شده و در اجرا خوب از کار درآمده، قبلاً در آژانس شيشه يي به شکلي کامل تر، به موقع تر و بديع تر طرح و اجرا و موثر شده. فقط به عنوان يک نمونه، صحنه هاي متعددي را به ياد بياوريد که اکبر در برابر همسر عباس ساجدي (مهتاب کرامتي) يا منشي دکتر بازقلعه يي (سيما تيرانداز) يا نگهبان مقر نظامي که فکر مي کنند فرمانده را آنجا مي شود پيدا کرد، از کوره در مي رود و مي خواهد مثلاً با نشان دادن زخم ترکش روي سينه اش به جاي ارائه کارت شناسايي، آنها را از بدرفتاري شان با يک رزمنده، شرمگين کند. اين کار را حاج کاظم دو بار (يک بار در همان کليپ شکستن شيشه و شروع گروگانگيري و يک بار وقتي عباس را تهديد مي کرد که الان برهنه مي شود) در آژانس شيشه يي انجام مي داد و تاثيرش را طوري بر تماشاگر مي گذاشت که تکرار پنج شش باره همان نگرش و همان پرخاش ها در پاداش سکوت، هيچ مخاطبي را به شکلي تازه و غافلگيرانه، به بدرفتاري هاي ذهني يا عيني خودش با رزمنده هاي سابق، واقف و او را دچار احساس گناه نمي کند.
پارک وي
لذت تماشاي خشونت
مهدي طاهباز

اگر به فيلم هاي هيجان انگيز و در عين حال خشن علاقه داريد، تماشاي

«پارک وي» آخرين ساخته فريدون جيراني را از دست ندهيد. جيراني باز هم به سراغ ژانر مورد علاقه اش رفته و با ساخت «پارک وي» تريلري با مايه هاي روان شناسي را به تصوير کشيده است. آخرين ساخته فريدون جيراني در ادامه همان مسيري است که او در «قرمز» آن را تجربه کرده بود. «قرمز» فيلمي نسبتاً خشن و روان شناسانه بود که به اعتقاد خيلي ها بهترين فيلم جيراني(البته تا قبل از نمايش پارک وي) به شمار مي رفت. «قرمز» در زمان اکرانش بسيار موفق عمل کرد و توانست مخاطبان بي شماري را به سينماها بکشاند. موفقيت اين فيلم تا حدي بود که صحبت از ساخت قسمت دوم آن هم به ميان آمد و حتي فيلمنامه اش هم نوشته شد ولي هيچ گاه به مرحله توليد نرسيد. جيراني هم پس از قرمز دست به تجربه هاي مختلفي زد و آثاري مانند «شام آخر»، «آب و آتش»، «صورتي»، «سالاد فصل» و «سه گانه ستاره ها» را کارگرداني کرد. با اينکه به نظر مي رسيد بعد از يک دوره پرمشغله و ساخت 3 فيلم سينمايي در طول يک سال توسط فريدون جيراني، او مدتي کم کار شود، اما جيراني به سراغ فيلمنامه يي خشن با مايه هاي فيلم «قرمز» رفت تا بارديگر به سينماي مورد علاقه اش بپردازد.

«پارک وي» تريلري خشن و تاثيرگذار است. جيراني در اين فيلم به اوج پختگي در کارگرداني رسيده و تسلط خود را بر ابزار سينما در به روايت کشيدن قصه يي پرکشش آن هم با صحنه هايي خشونت بار نشان داده است.

اگرچه نشان دادن صحنه هاي خشن و خون و خونريزي در سينماي ايران کمتر تجربه شده و درآوردن اينگونه صحنه ها بسيار سخت بوده است، اما در «پارک وي» جيراني از عهده اين کار به خوبي برآمده است. «پارک وي» بودن شک فيلم کارگردان است. فيلمي که کارگرداني و اجرايش بيشتر از هر چيز ديگري نمايان است و اين نشان از علاقه و پشتکار جيراني براي رسيدن به سينمايي استاندارد در ژانر مورد علاقه اش دارد. شايد مهمترين نقطه ضعف فيلم جيراني همان قصه اش باشد. قصه «پارک وي» گنجايش تايم 100 دقيقه يي را ندارد و از اواسط فيلم کشش قصه از بين مي رود. اما اجراي کار آنقدر محکم و حرفه يي است که تماشاگر مي تواند فيلم را تا پايان دنبال کند. اگر چه در ميان بازيگران «پارک وي» از سوپر استارها خبري نيست، اما فيلم بازيگران يکدستي دارد که همگي از عهده ايفاي نقش شان برآمده اند. به خصوص بازي زوج اول فيلم يعني نيما شاهرخ شاهي و رعنا آزادي ور نويد حضور دو بازيگر جوان مستعد در سينماي ايران مي دهد. در مجموع «پارک وي» فتح بابي است از نوعي سينما که در ايران کمتر تجربه شده است. شايد اگر اين فيلم با اقبال عمومي مواجه شود، سال آينده شاهد توليد موجي از فيلم هاي خشن با موضوعات خانوادگي باشيم، اما توصيه آخر؛ اگر تحمل ديدن صحنه هاي خشن با خون فراوان را نداريد، به تماشاي «پارک وي» نرويد. به هرحال تماشاي قطع شدن انگشتان يا قتل با تبر روي پرده سينما کمي جرات مي خواهد.
عناوين اين صفحه
«سنتوري» به جشنواره بازگشت
يک روز معمولي
مسعود ده نمکي
خبر هاي آخر
دوره زشت ها
کاش استالين جلوي خودش را نمي گرفت
اصلاً کي گفته من قاتل پسرتان هستم؟
لذت تماشاي خشونت

روزنامه اعتماد
faranamlogo